بررسی و تحلیل داستان حضرت یوسف در قرآن کریم در چارچوب الگوی سیمپسون

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه علوم قرآن و حدیث و عضو هیات علمی دانشگاه ایلام

چکیده

داستان یوسف علیه‌السلام در قرآن کریم، دارای چنان جوهری است که هربار به شکل جدیدی می‌توان آن را شرح و تفسیر نمود. هدف این مقاله، مطالعه و بررسی زبان‌شناختی دیدگاه داستان حضرت یوسف علیه‌السلام با روش توصیفی-تحلیلی و براساس مدل پیشنهادی سیمپسون است. نتایج نشان از آن دارد که راوی از نوع مقوله‌ ب حالت روایی است که افکار، عقاید و احساسات شخصیت اول داستان را بیان می‌کند. در این داستان از کلام نقل قول آزاد برای بیان حالات و عقاید شخصیت‌ها استفاده شده است. براساس محور دوم تقسیم‌بندی سیمپسون، وجهیت غالب در متن، مثبت است که نشان‌دهنده دیدگاه قاطع راوی، بر حقانیت خداوند و امدادهای غیبی او برای مؤمنان حقیقی است. ابزار زبانی به کار رفته در این وجه، عبارتند از: فعل‌های امری، فعل‌های وجهی واژگانی، جملات تعمیم‌دهنده، جملات بیان‌کننده عقاید، قیود و صفات ارزیابانه، کلمات احساسی و افعال گزارشی که گزارشگر افکار، ادراکات و واکنش‌ها هستند و یا کلمات حزن، خوف، شکوی و بث، که در این داستان برای تحقق ترس و اندوه و حزن به کار برده شده است و بر وجهیت مثبت داستان یوسف علیه‌السلام صحه می‌گذارد. تفکر غالب در زبان متن روایتی: عدم رستگاری ستمگران، عدم غفلت خداوند در امداد به مؤمنان حقیقی، ناامید نشدن از رحمت الهی و... است. با این حال در پاره‌ای از موارد از وجهیت منفی برای نشان دادن شک و تردید شخصیت‌ها نسبت به یکدیگر و مهم‌تر از آن برای ترسیم نحوه رخ دادن سوء تفاهم‌ها و ارزیابی طرفین از یکدیگر، استفاده کرده است.

کلیدواژه‌ها


مقدمه

خداوند متعال در قرآن کریم سرگذشت بسیاری از پیامبران خود را به صورت داستان بیان می­کند. اهمیت داستان در قرآن کریم به اندازه­ای است که خداوند خود را راوی می­نامد و به روایت زندگی پیامبران و اقوام گذشته می­پردازد. از جمله این قصه­ها، داستان یوسف علیه‌السلام است: (نَحنُ نَقُص عَلَیکَ أحسَنَ القَصَصِ بِمَآ أَوحَینآ إِلَیکَ هَذَا القُرءَانَ...) (یوسف/۳) (ما با وحی کردن این قرآن به تو، نیکوترین داستان (یوسف) را بر تو حکایت می­کنیم...).

«تسمیه این قصه به أحسن القصص آن است که در این قصه، ذکر محبت حبیب است با حبیب و عبرت گرفتن در طریق مودت از این قصه غریب و عجیب؛ زیرا این قصه­ای است که در وی است بیان طالب و مطلوب و نشان محبت و محبوب؛ یعنی قصه جمال یوسف و عشق یعقوب.» (معین‌الدین فراهی، 1364: 30).

به اعتقاد بسیاری از مفسران، احاطه همین جنبه عاشقانه و محبت­آمیز بر فضای قصه و وجود اسرار و رموز عشق در آن است که موجب شده، این نام بر سوره، اطلاق شود (غزالی، 1319: 3؛ میبدی، 1357: 5/11؛ همدانی، 1386: 130).

اساساً، پایان خوش داستان و عاقبت نیک شخصیت­ها یکی از وجوه احسن القصص بودن قصه یوسف است که در تفسیر نور، بدان اشاره شده است: «در این داستان، جهاد با نفس که بزرگ‌ترین جهاد است، مطرح می­شود. تمام چهره­های داستان، خوش عاقبت می‌شوند. مثلاً یوسف به حکومت می­رسد، برادران یوسف توبه می‌کنند. پدر نابینا، بینایی خود را به دست می­آورد. کشور قحطی‌زده، نجات می­یابد. دلتنگی­ها و حسادت‌ها به وصال و محبت تبدیل می‌شود.» (قرائتی، 1379: 22).

داستان یوسف علیه‌السلام، دارای چنان جوهری است که هربار به شکل جدیدی می­توان آن را شرح و تفسیر نمود. دلیل وجود تعبیرات مختلف و گاه متضاد در مورد برخی حوادث و شخصیت­های این قصه، آن است که ساختار قصه، ساختاری است بسیار متحرک و پویا و «ابداً ساکن نیست، بلکه بسان موج دریا پیش می­آید و بازپس می­­رود و در آن، دولت یا نکبت چون به غایت رسید، به ضد خود برمی‌گردد و در سراسر قصه، دو حرکت به هم پیوسته چون برخاستن و فرونشستن یا پیش آمدن و پس رفتن موج به چشم می‌خورد.» (ستاری، 1372: 172).

سوره­ یوسف علیه‌السلام در قرآن کریم یکصد و یازده آیه دارد که سه آیه نخست و ده آیه­ آخر، غیر‌داستانی است و نود و هشت آیه دیگر بدون آنکه آیه­های غیرداستانی، پیرنگ خطی آن را بر هم بزند، داستان را در برمی­گیرد. هدف این مقاله، تعیین نوع راوی و وجهیت حاکم بر داستان یوسف علیه‌السلام است؛ بنابراین، این تحقیق با رویکردی زبان­شناختی و در چارچوب مدل پیشنهادی سیمپسون[1] (۱۹۹۳م) می‌کوشد با روش توصیفی- تحلیلی ضمن ترسیم سیمای کلی زاویه دید و معرفی مدل سیمپسون و اجرای آن بر روی داستان مذکور، به دو پرسش زیر پاسخ دهد:

1. از میان انواع راوی طرح شده در مدل سیمپسون، داستان یوسف علیه‌السلام به کدام نوع تعلق دارد؟

2. وجهیت متن که عمده­ترین نقش را در شناسایی زاویه­ دید راوی دارد مثبت، منفی و یا خنثی است؟

3. وجهیت داستان یوسف علیه‌السلام چه تفاوتی با وجهیت سایر داستان­های قرآنی و نیز داستان­های ساخته ذهن بشر دارد؟

 

پیشینه تحقیق

درخصوص بررسی مدل سیمپسون، مطالعات بسیار اندکی صورت گرفته که به برخی از آنها اشاره می­شود. «بررسی زبان­شناختی دیدگاه روایتگری داستان روز اول قبر صادق چوبک در چارچوب مدل سیمپسون»، اثر فردوس آقاگلزاده و شیرین پورابراهیم، 1387، مجله نقد ادبی، «الگوی دیدگاه روایی سیمپسون در یک نگاه»، نوشته­ نرگس خادمی، 1391، مجله­ نقد ادبی. «بررسی زبان­شناختی زاویه دید در داستان کوتاه صراحت و قاطعیت براساس الگوی سیمپسون» نوشته­ فاطمه علوی و همکاران (1393) مجله­ جستارهای زبانی؛ اما براساس مطالعات نظام­مند، تاکنون هیچ‌کدام از داستان­های قرآن کریم براساس الگوی سیمپسون، مورد بررسی قرار نگرفته‌اند و بررسی دیدگاه روایی داستان یوسف علیه‌السلام در قرآن کریم براساس مدل پیشنهادی فوق، می­تواند ما را هر چه بیشتر به وسعت جوهره این داستان و مطابقت آن با الگوهای متنوع داستانی رهنمون شود.

 

زاویه دید و کانون­سازی

بی­شک انتخاب زاویه دید، مهم­ترین تصمیمی است که نویسنده باید بگیرد چون بر نحوه واکنش اخلاقی و عاطفی خوانندگان نسبت به شخصیت­ها و کنش آنان تأثیر مستقیم می­گذارد. زاویه دید، نمایش­دهنده شیوه­ای است که نویسنده به کمک آن، مصالح و مواد داستانی خود را به خواننده ارائه می­کند و رابطه نویسنده را با داستان نشان می­دهد (گراوند، 1388: 320). نویسنده و منتقد آلمانی، هنری جیمز[2] از نخستین کسانی بود که مفصل درباره زاویه دید سخن گفت و بعد از آن، پرسی لاباک[3] در کتاب خود، فن داستان، به مطالعه تکنیک‌های داستانی پرداخت. امروزه مسأله زاویه دید از چنان اهمیتی برخوردار است که فورستر[4] از قول پرسیلوبوک[5] چنین می‌آورد: «به نظر من در کار داستان­سرایی این مسأله پیچیده و بغرنج شیوه کار، کلاً تابع مسأله نظرگاه است؛ یعنی مسأله رابطه داستان­سرا با داستانی که باز می­گوید.» (فورستر، 1369: 108)؛ بنابراین اهمیت زاویه دید و راوی داستان تا آنجاست که «در بسیاری از موارد اگر نقطه دید تغییر کند، چه‌‌بسا که داستان از بنیان، دگرگون شود یا از میان رخت بر بندد» (مارتین، 1382: 97).

هر داستانی را می­توان به سه شیوه کلی روایت کرد:

اول شخص: هنگامی که راوی داستان «من» باشد، این داستان از نظرگاه اول شخص بیان شده است؛ به ­عبارت دیگر، می­توان گفت که نویسنده، روایت داستان را به عهده یکی از شخصیت­ها می­گذارد و با توجه به میزان حضور راوی در حوادث داستان به دو نوع تقسیم می­شود: یکی راوی قهرمان یعنی کسی که خود، هم شخصیت اصلی و قهرمان داستان است و هم داستان را روایت می­کند و دیگری راوی ناظر؛ یعنی راوی یکی از شخصیت­های فرعی داستان است و داستان را روایت می­کند. در این شیوه روایت از ضمیر من و ما استفاده می­شود (اخوت، 1371: 110).

دوم شخص: در این نوع زاویه دید، راوی معمولاً یکی از اشخاص داستان است و برای شخص دیگر که وی نیز از اشخاص داستان است، اتفاقات گذشته را روایت می­کند، در این شیوه روایت، از ضمیر تو و شما استفاده می­شود (گراوند، 1388: 330).

سوم شخص: در این نوع زاویه دید، فرد سومی؛ یعنی ضمیر «او» داستان را روایت می­کند؛ به عبارت دیگر، نویسنده، بیرون از داستان قرار می­گیرد و اعمال قهرمانان را گزارش می­کند (مندنی­پور، 1384: 306).

بحث زاویه دید در چند سال اخیر، توجه بسیاری از سبک‌شناسان، زبان­شناسان، ساختارگرایان و... را به خود جلب کرده است که هر یک از این رویکردها نگاه خاصی به این مقوله دارند؛ اما تحقیق حاضر، کار خود را به نگرش روایت­شناختی، محدود ساخته است. در بستر روایت­شناسی، زاویه دید به چشم­انداز روان‌شناختی اشاره دارد که هر داستان از آن چشم­انداز بیان می‌شود.

راجر فالر[6] شاید اولین نظریه­پردازی است که از دیدگاهی زبان­شناختی به روایت نگریسته است. او چارچوبی به نام «دیدگاه روایی» را مطرح می­کند. با اعتقاد او: «ماده داستانی را می­توان ترتیب­های زمانی متفاوتی داد، از دید صداهای راوی متفاوتی نگریست و رنگ­های ایدئولوژیک گوناگون بخشید. در این محدوده، تنوعات در گفتن روایت است که دیدگاه قرار گرفته است» (فالر، 1966: 161).

کانون­سازی، انتخاب کانون دید است که از طریق آن، حوادث و شخصیت­ها مشاهده می­شود. تفاوت بین زاویه دید و کانون­سازی این است که در مطالعات زاویه دید، بیشتر راوی، مرکز توجه است ولی در مطالعات کانون­سازی هر کدام از شخصیت­ها را همپای راوی، بیننده­ای خاص از داستان به حساب می‌آوریم که ادراک و دریچه­ای تقریباً همسنگ دریچه راوی به دنیای داستانی و قضایای آن می­گشاید؛ پس صرف لحاظ کردن مطالعات کانون­سازی در کنار مطالعات روایتگری، چند‌صدایی بودن روایت را نیز توجیه می­کند (بیاد، 1384: 83 ). دیدگاه کانون­ساز اعم از دیدگاه شخصیت و راوی است.

 

بررسی مدل پیشنهادی سیمپسون

 

1. دیدگاه روایی

الگوی پیشنهادی سیمپسون (۱۹۹۳) تلفیقی از تحلیل سبک­شناختی و زبان­شناسی انتقادی است. از نظر او دیدگاه روایی به معنای میزان دخالت راوی در عمل روایت­کردن است و شامل سه بخش جزئی: دیدگاه مکانی، دیدگاه زمانی و دیدگاه روان‌شناختی است. البته سیمپسون معتقد است که زاویه دید زمانی- مکانی را باید زیرمقوله­ای از زاویه دید روان‌شناختی در نظر گرفت (سیمپسون، ۱۹۹۳: 43).

منظور از دیدگاه زمانی «تأثیری است که خواننده از سیر زمانی رویدادها و کندی و تندی وقوع آنها در زنجیره‌ای از زمان کسب می­کند» (فالر، 1986: 127). دیدگاه مکانی، «بیانگر موضع راوی داستان» است و دیدگاه روان­شناختی به معنای «شیوه دخالت آگاهی و شناخت راوی در حوادث داستان است» (سیمپسون، ۱۹۹۳: 11)؛ این به معنای دخالت راوی در گزینش‌های زبانی خاص و چینش آنها در چارچوبی جانبدارانه است؛ شیوه­ای که باعث ظهور راویان مختلف در سطوح مختلف آگاهی می‌انجامد. «در دیدگاه روان‌شناختی، تقسیم‌بندی چهارگانه­ای برای تشخیص انواع مختلف راوی بیان می­گردد. به عقیده فالر از این دیدگاه­ها می­توان برای بررسی و تبیین دیدگاه ایدئولوژیکی استفاده کرد.» (افخمی، 1382: 58).

محوریت در مدل وی دیدگاه در زبان است؛ خواه دیدگاه روان­شناختی در داستان روایی باشد، خواه دیدگاه ایدئولوژیکی در گزارش خبری مورد نظر باشد. اصلی که در پشت اینها نهفته، این مقدمه منطقی است که یک سبک خاص، نمودار گزینش­های خاصی از انبوه گزینه­های موجود در نظام زبانی است. آفریننده متن گفتاری و یا نوشتاری با تدوین سبکی مخصوص، خوانش­های مورد نظر و روش­های خاص دیدن چیزها را در اولویت قرار می‌دهد و سایر شیوه­ها را یا ناچیز جلوه می­دهد و یا سرکوب می­کند (همان: 8). مدل سیمپسون در پی آن است که به شیوه­ای دقیق و نظام‌یافته انواع روایتگری را بررسی کند که خواننده دقیق در یک سطح هوشیاری، ناگزیر از توجه به آنها است.

مزیت این مدل بر مدل­های پیشین آن است که می­توانیم درباره تفاوت­های بین متون به صورتی نظام‌مند سخن بگوییم. در مدل سیمپسون به این مسأله پرداخته می‌شود که تا چه اندازه قادر هستیم درباره میزان دستورسازی شیوه­های روایی اصلی سخن بگوییم (تولان، 2001: 126). شیوه­ای که سیمپسون برای روایتگری برمی­گزیند بر دو محور، استوار است. محور نخست، تمایز میان اول شخص و سوم شخص است؛ به عبارت بهتر، از دیدگاه سیمپسون، روایت از دو مقوله الف و ب، قابل بررسی و ارزیابی است. روایات مقوله الف، آنهایی هستند که به صورت اول‌شخص و به وسیله شخصیت مشارکت­کننده (مداخله­گر) در داستان روایت می­شوند. براساس انواع وجهیت که به زودی بررسی خواهد شد، هر دو مقوله الف و ب، دارای سه بخش مثبت، منفی و خنثی هستند. ملاک برای بازشناسی روایات مقوله الف مثبت، افعال احساسی و قیود و صفات ارزیابانه است. به روایتی که واجد چنین معیارهایی است اصطلاحاً می­گویند دارای وجهیت مثبت است؛ یعنی در این‌گونه روایات، نظام­های امری و تمنایی غالب بوده و در مقابل، نظام­های معرفتی و ادراکی، سرکوب می­شوند؛ بنابراین پیدا کردن قیود وجهی شناختی مانند شاید، احتمالاً و... و نیز فعل­های وجهی چون: فرض­کردن، تصورکردن و قیود وجهی ادراکی مانند به روشنی، آشکارا و... غیرممکن است. توضیحات پیشین نشان می­دهد که مقوله الف منفی، دارای وجهیت­های معرفتی و ادراکی است و روایات مقوله الف خنثی، آنهایی هستند که هیچ‌گونه وجهیت روایی برجسته­ای ندارند یعنی راوی، هیچ‌گونه قضاوتی درباره حوادث و شخصیت­ها ارائه نمی­دهد.

روایات مقوله ب، تا حدودی پیچیده­تر هستند. همه آنها چارچوب روایی سوم شخص دارند و توسط راوی غیر‌مشارکت کننده غیر قابل رؤیت گفته می‌شوند. روایات مقوله ب، بسته به اینکه آیا رخدادها به بیرون یا درون‌آگاهی شخصیت یا شخصیت­های خاصی مربوط باشند به دو حالت تقسیم می­شوند.

در واقع، درون روایت سوم‌شخص، تقابلی دوگانه ایجاد می­شود که آیا روایت با زاویه دید راوی خاصی انتخاب می­شود یا اینکه غیروابسته است؛ به این معنا که آیا روایتگر، وابسته به شخصیتی در درون داستان است و از طریق هوشیاری وی روایت انجام می­شود و یا اینکه وابسته به هیچ راوی خاصی در درون داستان نیست و بی­طرفانه به ما گفته می­شود که آنها یعنی یک یا چند نفری که از بیرون دیده می­شوند چه کارهایی انجام می­دهند و چه چیزهایی می­گویند.

به روایت سوم‌شخص نخست، روایت سوم‌شخص بازتابگر مقوله ب و به گونه غیر‌شخصی آن، سوم‌شخص روایتگر مقوله ب، گفته می‌شود.مقوله­های ب بازتابگر و روایتگر، هر کدام سه زیرمقوله دارند و در آنها وجهیت امری و تمنایی، قیود و صفات ارزیابانه و جملات تعمیم‌دهنده وجود دارد و به دلیل اینکه سوم‌شخص بوده و از طریق راوی غیر‌قابل رؤیت و غیردخیل (البته فقط در حالت ب روایی) نقل می­شوند با مقوله الف، در تضاد هستند.هـر کـدام از سـه زیـرمقوله ب بـازتابگر شباهت‌هایی با متضادشـان در ب روایتگر و مقـوله الف دارند. مقوله ب بازتابگر مثبت، هـمان نوع از وجهیت را نشان می­دهد که مقوله های الف مثبت و ب روایتگر نشان می­دهد. تفاوت اصلی آنها در این است که روایـت در مقوله ب بازتابـگر یعنی روایت در سوم‌شخص، از طریق آگاهی بازتابـگر صورت می‌گیرد.

2. وجهیت

دومین محوری که سیمپسون براساس آن، انواع روایتگری را از هم باز می­شناسد، بر وجهیت و ارزیابی مبتنی است. در مباحث حوزه زبان­شناختی، اصطلاح وجهیت، برای ارجاع به ویژگی­های نگرش زبان به کار رفته و نشانه­ای قوی بر وجود زاویه دید یا به عبارتی ذهنیت گوینده یا نویسنده است؛ به عبارت بهتر، وجهیت، عموماً عقیده و نگرش گوینده درباره صدق گزاره­هایی است که با یک جمله بیان می­شود و به نگرش او به سمت رخداد یا موقعیتی که با یک جمله توصیف می­شوند نیز بسط می­یابد. به این علت، وجهیت را می­توان قسمت عمده­ای از نقش بینافردی زبان به حساب آورد؛ در واقع وجهیت، تعامل و ارتباط میان مخاطب و گوینده را تأیید می­کند و آن را می­پروراند. سیمپسون، وجهیت را به معنای جهت­گیری ویژه نویسنده نسبت به آنچه می­گوید معنا می­کند و بر این باور است که نوع وجهیت غالب در روایت­ها می­تواند باعث به وجود آمدن انواع روایت­ها با نظام وجهی مختلف شود؛ از سویی نویسندگان برای بیان دیدگاه‌های خود، شیوه­های متفاوتی را اتخاذ می­کنند بعضی از آنها وجهیت را زیرکانه در آثارشان به کار می­برند تا نشان دهند رویدادها از نگاه دانای کل بیان نشده­اند و در آگاهی شخصیت­های درون داستان اتفاق می­افتند (سیمپسون، 1993: 47) بررسی نظام­های وجهی به کار برده شده از سوی راوی، ما را در شناخت این شیوه­ها یاری می­کند.

سیمپسون انواع مختلف وجهیت را به دو گرایش وجهیت مثبت و وجهیت منفی تقسیم می­کند و چهار نوع اصلی نظام وجهی زبان را امری، تمنایی، معرفتی (برداشتی) و ادراکی می­داند و به تعریف هر نوع و چگونگی استفاده ار آن در تحلیل دیدگاه می­پردازد:

 

الف) وجه امری

وجه امری به آنچه باید صورت گیرد یا بهتر است انجام شود اشاره دارد که شامل کارهای اجباری در همه اشکال آن و وظایف و الزامات می‌شود و میان ضعیف‌ترین شکل (من از تو خواهش می­کنم) تا قوی‌ترین شکل (من به شما دستور می‌دهم) در نوسان است. این نظام، ارتباط زیادی با راهبردهای تعامل اجتماعی دارد (آقاگلزاده، 1387: 14). در وجه امری، مسئولیت و وظیفه، مورد نظر است و نگرش گوینده را به درجه تعهد وی در برابر انجام کار خاصی منعکس می­کند. مانند: شما باید بروید. شما بهتر است بروید. خواهش می­کنم بروید. وجه امری از فعل­های گوناگون به شکل‌های مختلف نیز استنباط می­شود: رفتن شما بلا مانع است. رفتن شما ممنوع است. مجبورید بروید؛ این مثالها نشان می­دهد که فعل نهی نیز بیان‌کننده وجه امری است. وجه امری در قرآن کریم، بسامد بالایی دارد که به نمونه­هایی از آیات قرآنی در این زمینه اشاره می‌شود: در سوره مبارکه بقره، پس از اشاره به داستان نحوه خلقت آدم و اینکه او، بار شناخت آسمان‌ها و زمین را بر عهده گرفت خداوند به ملائکه امر می‌فرمایند که به آدم سجده کنند: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَه اسْجُدُوا لِآدَمَ...» (بقره/34) و در آیه بعدی مجدداً چندین بار از وجه امری استفاده می­کند: «وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنه وَکُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشجَرَه...» (بقره/35) در آیات مذکور فعل­های «اسجدوا (سجده کنید)، اسکن (ساکن شو)، کُلا (شما دو نفر بخورید) و لاتقربا (شما دو نفر نزدیک نشوید)» وجه امری دارند.

یا در داستان موسی علیه‌السلام چنین آمده است: وقتی آن حضرت متوجه شد قومش به جای خداوند، گوساله­ای را عبادت می­کنند، از کار آنان بسیار عصبانی شد و به ایشان، چنین فرمود که شما با این انتخاب به خود ستم کردید پس: «تُوبُوا إِلَى بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» (بقره/54). در این آیه، فعل­های «توبوا (توبه کنید) و اقتلوا (بکشید)» دارای وجه امری هستند.

خداوند متعال در سوره مبارکه مائده با اشاره به بخش دیگری از داستان موسی علیه‌السلام، از زبان آن حضرت چنین نقل می­کند که به قوم خویش گفت: اذْکُرُوا نِعْمَه اللهِ عَلَیْکُمْ...(20) یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدسَه ...وَلَا تَرْتَدوا عَلَى أَدْبَارِکُمْ... (مائده/21) در آیات شریفه مذکور، افعال «اذکروا (بیاد بیاورید)، ادخلوا (وارد شوید) و لاترتدوا (برنگردید)» وجهی امری دارند.

 

ب) وجه تمنایی

وجهیت تمنایی، بسیار به وجهیت امری نزدیک است و به آنچه مورد تمنا، درخواست و خوشایند است اطلاق می‌شود و بین قوی­ترین و ضعیف­ترین شکل در نوسان است (آقاگلزاده، 1387: 14). افعال وجهی واژگانی که حاکی از آرزو­ها و تمناهای گوینده هستند و در مجموع به آنها کلمات احساسی گفته می­شود در نظام تمنایی در مرکز قرار می­گیرند: امیدواربودن، آرزوداشتن، متأسف‌‌بودن. مانند آرزو می­کنم برگردی. امیدوارم برگردی. چقدر خوب می­شود اگر برگردی. به‌عنوان نمونه، در برخی از داستان­های قرآنی چنین آمده است: قوم موسی علیه‌السلام به وی گفتند قبل از اینکه نزد ما بیایی و بعد از اینکه به ما ملحق شدی، آزار و اذیت فراوانی به ما رسید. موسی علیه‌السلام به آنان فرمود: ...عَسَى رَبکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوکُمْ وَیَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ... (بقره/129).

در آیه مذکور، واژه «عسی» بیانگر امید و آرزو است و این‌گونه معنی می­شود: امید است که خداوند دشمن شما را از بین ببرد و شما را در زمین جانشین گرداند.

یا در سوره مبارکه مریم، با اشاره به داستان پند و اندرز ابراهیم علیه‌السلام به پدر خویش، از زبان آن حضرت چنین نقل می­فرمایند که ایشان ضمن تبرّی از آنچه که به جای خداوند متعال پرستیده می­شود، فرمود: ...أَدْعُو رَبی عَسَى أَلا أَکُونَ بِدُعَاءِ رَبی شَقِیا (مریم/48).

در آیه فوق نیز، کلمه «عسی» بیانگر امید و آرزو است و این‌گونه معنی می­شود: امیدوارم که چون او را بخوانم مرا از درگاه لطفش محروم نگرداند.

 

ج) وجه معرفتی یا برداشتی

این نوع، مهم­ترین نظام با توجه به تحلیل دیدگاه داستان است؛ چرا که به طور مستقیم در بردارنده قطعیت یا عدم قطعیت (اعتماد یا عدم اعتماد) گوینده نسبت به صدق گزاره­های بیان شده است (سیمپسون، 1993: 48). این نوع وجه نیز بین قوی­ترین و ضعیف‌ترین شکل در نوسان است، مانند: این موضوع می­تواند حقیقت داشته باشد. این موضوع ممکن است حقیقت داشته باشد. این موضوع قطعاً حقیقت دارد. از موارد دیگری که در این مقوله کاربرد دارد عبارتند از: با اطمینان، با قاطعیت، مشخصاً، احتمالاً، یقیناً، فرضاً، مردد، شاید، به طور موثق، فکرکردن، فرض کردن، معتقد بودن، شک داشتن. به نمونه­هایی از آیات قرآن کریم در این باره، اشاره می­شود. واژه­های «إن و إنما» همواره بیانگر قطعیت انجام کار یا حتمی بودن یک واقعیتی است و این‌گونه ترجمه می­گردد:

إِن الشیْطَانَ کَانَ لِلرحْمَنِ عَصِیا (مریم/44) یقیناً شیطان، نسبت به خداوند، عصیانگر بود.

إِنمَا یَتَقَبلُ اللهُ مِنَ الْمُتقِینَ (مائده/27) فقط خداوند از پرهیزگاران می­پذیرد.

إِنهُ کَانَ بِی حَفِیا (مریم/47) به طور حتم، خداوند با من، مهربان است.

 

د) وجه ادراکی

این نوع وجهیت، زیرمجموعه معرفتی شناخته می­شود و تفاوت آنها به درجه تعهدشان به صدق گزاره پیش‌بینی شده با ارجاع به ادراک­های انسان، به ویژه ادراک دیداری است. مانند به ­روشنی، آشکارا، به­ وضوح، به نظر می­رسد (آقاگلزاده، 1387: 15): واضح است که موضوع حقیقت دارد. به نظر می­رسد موضوع حقیقت دارد. در این خصوص، به نمونه­هایی، اشاره می­شود:

بخشی از آیات سوره مبارکه اعراف، به داستان حضرت نوح اشاره دارد که آن حضرت همواره قومش را از عذاب الهی بیم می­داد ولی آنان در پاسخ گفتند: إِنا لَنَرَاکَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ (اعراف/60) ما به وضوح، شما را در گمراهی آشکاری می­بینیم.

بخش دیگری از همین سوره مبارکه به داستان حضرت موسی علیه‌السلام اشاره دارد. زمانی که ساحران متوجه حقانیت موسی و دعوت او شدند و سجده­کنان به خدا ایمان آوردند، فرعون به آنان چنین گفت: ... إِن هَذَا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَه لِتُخْرِجُوا مِنْهَا أَهْلَهَا (اعراف/123) به وضوح، مشخص است که شما از قبل در این زمینه توطئه کردید تا اهالی را از شهر، بیرون کنید.

قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یَا إِبْرَاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنکَ... (مریم/46)

بلاغت آیه مذکور در این است که سؤال مطرح در آن، در واقع تأیید عقیده و نظر پدر ابراهیم علیه‌السلام است. (ای ابراهیم! آیا تو می­خواهی مرا از خدایانم روی‌گردان کنی؟) یعنی واضح است که تو چنین نیتی دارد و برداشت من از حرف­های تو این است که قصد داری مرا از خدایانم روی‌گردان کنی. قسمت دوم آیه، تأییدی بر این مدعا است. (آشکارا مشخص است که قصد تو این است و اگر از این کار، دست برنداری سنگسارت می­کنم.)

سیمپسون استدلال می­کند که چهار نظام وجهی گفته شده: نظام وجهی امری، تمنایی (وجهیت­های مثبت) و معرفت‌شناختی و ادراکی (وجهیت­های منفی) که دیدگاه غیر‌مقوله­ای و شخصی را از دیدگاه غیرشخصی و مقوله­ای جدا می­کنند، خود پراکندگی ناهمسانی را نشان می­دهند. یعنی برخی وجهیت­ها بر مقولات خاصی منطبق یا دست کم حاکم هستند.

 

بررسی داستان یوسف علیه‌السلام براساس مدل سیمپسون

1. راوی: سیمپسون با بازبینی و گسترش طرح فالر، طرحی پیشنهاد می­کند و در آن، به انواع دخالت راویان مختلف در اطلاعات روایت شده می­پردازد. طرح سیمپسون قصد دارد به صورت نظام‌یافته، انواع مختلف روایتگری را بررسی کند که خواننده دقیق، در یک سطح هوشیاری، ناگزیر از توجه به آنهاست (تولان، 2001: 126). دقت در داستان یوسف علیه‌السلام نشان می­دهد که انواع روایتگری آن براساس مدل پیشنهادی سیمپسون، مطابقت دارد:

 

راوی نوع ب، یعنی سوم شخص در حالت روایی

در حالت کلی، از بین سه شیوه اصلی روایتگری سیمپسون، راوی در این داستان، سوم شخص در حالت روایی است. راوی از دور به‌مثابه دانای کل، داستان را روایت می­کند و به تحلیل هویت شخصی افراد، خصوصیات روحی و خلقی و ویژگی­های فکری آنها گاه به طور مستقیم و گاه به طور غیرمستقیم می­پردازد؛ در واقع، استفاده از راوی نوع ب، یعنی سوم شخص در حالت روایی برای خلق زیبایی، بازتاب یک موقعیت رئال و فرستادن نوعی پیام است. برای مثال در ابتدای داستان، راوی بی­طرفانه، پس از اینکه رؤیای یوسف علیه‌السلام را نقل می­کند، کینه و حسادت برادران یوسف علیه‌السلام نسبت به او را به خواننده گزارش می­دهد:

إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَا أَبَتِ إِنی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ (یوسف/4). «قَالَ یَا بُنَی لاتَقصُص رُءیَاکَ عَلَی إِخوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیداً إِن الشیطَنَ لِلإنسَنِ عَدُو مبِینٌ» (یوسف/۵). (یاد کن) زمانى را که یوسف به پدرش گفت اى پدر من [در خواب] یازده ستاره را با خورشید و ماه دیدم دیدم [آنها] براى من سجده مى‏کنند. (یعقوب گفت: ای پسرک من، خوابت را برای برادرانت حکایت مکن زیرا آنان بر تو حسد می­برند و قطعاً برای تو نیرنگی می­اندیشند و شیطان آنان را تحریک خواهد کرد که نیرنگ خود را به کار بندند؛ چرا­که شیطان، برای آدمی دشمنی آشکار است).

علاوه بر این، چند بار افتخار آنان را به «عصبه» که بر غرورشان دلالت دارد به خواننده اطلاع می­دهد:

«إِذ قَالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَب إِلی أَبِینَا مِنا وَ نَحنُ عُصبَه إِن أَبَانَا لَفِی ضَلَلٍ مبِینٍ» (یوسف/۸) (هنگامی که برادران یوسف درصدد توطئه برآمدند و با یکدیگر گفتند: همه می­دانیم یوسف و برادرش بنیامین نزد پدرمان از ما محبوب‌ترند در صورتی که ما گروهی نیرومندیم و همه کارهای پدر به دست ما انجام می­شود. قطعاً پدرمان در برتری دادن آن دو بر ما، در خطایی آشکار است.)

«قَالُوا لَئِن أَکَلَهُ الذئبُ وَ نَحنُ عُصبَه إِنا إِذَا لخَسِرُن» (یوسف/۱۴) (اگر گرگ او را بخورد با اینکه ما گروهی نیرومندیم قطعاً زیانکار خواهیم بود)

اما درخصوص، آیات مذکور، چند نکته در تفاسیر مختلف قرآن کریم، قابل توجه و تأمل است:

مفسر کشف الأرواح، خواب یوسف علیه‌السلام را از نوع بشارت­های الهی به انبیاء می­داند که نصیب یوسف شده است و از آینده روشن او خبر می­دهد (جمالی‌اردستانی، 1387: 3) و تعبیر خواب پادشاه به وسیله یوسف علیه‌السلام، از نوع عنایات الهی دانسته می­شود که در پی تحمل سختی­های راه سلوک نصیب او گردیده است (همان: 84).

مفسر مخزن العرفان در تفسیر قرآن نیز معتقد است که: «رؤیای یوسف، از نوع رؤیاهای صادقه­ای است که یک جزء از نبوت است.» (امین، 1361: 6/334).

در روایتی که طبری از عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نقل کرده می‌گوید: ابتدای وحی بر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از رؤیای صادقه شروع شده است (طبری، 1412: 30/161).

اینکه یوسف علیه‌السلام در خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه به او سجده می­کنند در حالی که او یازده برادر دارد این ستارگان به برادران او و خوشید و ماه به پدر و مادر او و سجده به تواضع آنان در مقابل او و اینکه تحت امر او درآمده­اند، تفسیر شده­ است. (فخررازی، 1411: 18/86؛ ابوالفتوح رازی، 1389هـ: 5/341).

گرگ، نشانه و سمبلی از خود برادران یوسف علیه‌السلام است. صفی علیشاه در کتاب خود تفسیر صفی، برادران را نماد گرگ و یوسف را نماد علم و عقل دانسته که به سرزمین مصر، یعنی سرزمین عشق می­رود. (صفی‌علیشاه، 1356: 352-358).

نمونه دیگر از این حالت روایی:

وَجَاءَ إِخْوَه یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (یوسف/ 58) و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند.

به اعتقاد بسیاری از مفسران، علت این عدم شناخت در چند امر است: نخست آنکه برادران یوسف علیه‌السلام، اهل جفاکاری و معصیت بودند و همین جفا، حجاب آنان شد و دیده شناخت و معرفت آنان را تاریک کرد. (طوسی، 1356: 87؛ معین‌الدین فراهی، 1364: 604؛ ابوالفتوح رازی، 1320: 18؛ جمالی اردستانی، 1387: 135).

استفاده از فعل­های ماضی که بیان‌کننده راوی نوع ب، یعنی سوم شخص، در حالت روایی هستند، در آیات مذکور، موج می­زند. فعل­هایی مانند: «قال، رأیتُ، رأیتُهم، قالوا، جاء، دخلوا وعرفهم».

 

سوم‌شخص مداخله­گر

همان‌طور که اشاره شد از دیدگاه سیمپسون، روایات مقوله ب، قسمت­هایی از داستان است که توسط سوم شخص غیرمشارکت‌کننده، غیرجسمیت یافته و غیرقابل رؤیت بیان می­شود. نکته قابل تأمل در داستان یوسف علیه‌السلام این است که گاهی اوقات، راوی سوم شخص، بنا به ضرورت در داستان، مشارکت و طرفداری خود را اعلام می­دارد؛ یعنی هر جا که لازم بوده، راوی (خداوند متعال) با تجلی فاعلی خود در این داستان، تأثیر فراوانی در سیر داستان و واکنش شخصیت­های آن ایجاد می­کند. شدت این تأثیر و اهمیت اطاعت یا مخالفت شخصیت­های داستان با تجلی فاعلی خداوند به حدی است که ابعاد متفاوت شخصیت­های داستان را تحت­الشعاع قرار می­دهد و به‌عنوان راوی، نه تنها در عمل داستانی دخالت می­کند بلکه به‌عنوان یک عنصر غیبی، در ایجاد حوادث و نتیجه داستان و پیروز کردن قهرمان اصلی نقش اساسی دارد. به‌عنوان نمونه، پس از اینکه خداوند متعال، داستان فروش یوسف علیه‌السلام و مصائبی که برادرانش، برای او علیه‌السلام به وجود آوردند را روایت می­کند، در ادامه چنین می­فرمایند که با وجود تمامی این مشکلات، تقدیر خداوند متعال، بر این بود که یوسف به دست عزیز مصر، خریداری شود و به این وسیله، یوسف به مکنت و قدرت فراوان دست یابد و علاوه بر آن به تعبیر رؤیاها آگاهی یابد: ...وَکَذَلِکَ مَکنا لِیُوسُفَ فِی الأرضِ وَلِنُعَلمَهُ مِن تأوِیلِ الأحادِیثِ...(یوسف/۲۱) و در ادامه، راوی داستان (خداوند)، تأثیر دخالت خود را در سرنوشت شخصیت اصلی داستان، حتمی و غیرقابل پیشگیری می­داند: ...وَاللهُ غَالِبٌ عَلَی أَمرِهِ...» (یوسف/۲۱).

براساس تفسیر معین‌الدین فراهی: «چون عزیز مصر، زلیخا را وصیت به اکرام یوسف نمود که «اکرمی مثویه» زلیخا نزول یوسف را در هیچ منزلی گرامی­تر از دل خود ندید؛ لاجرم در آن مقامش فرود آورده به خدمتکاری او کمر بست.» (معین‌الدین فراهی، 1364: 334).

به اعتقاد فخر رازی، منظور از «أکرمی مثواه»، یعنی جایگاه او نزد تو باید بزرگ باشد (فخر رازی، 1411: 18/109).

درخصوص بخش دوم آیه، بعضی مفسران معتقدند که این تمکین برای دو نتیجه است: «یکی او را تمکین دادیم تا اینکه عدالت را به پای دارد و امور مردم را تدبیر نماید و دیگر آنکه معانی کتاب­های خدا و احکام آن را بداند و نیز بداند تعبیر خواب­هایی را که امور آینده را می­نمایاند تا اینکه مستعد گردد و به تدبیر امور مشغول شود و به اصلاح آن پیش از رسیدن وقت آن اقدام نماید.» (امین، 1361: 6/355).

در این داستان، مجدداً راوی مداخله­گر به فریاد قهرمان داستان می­رسد و در جریان توطئه زلیخا برای او، وی را از مکر او نجات می­دهد؛ زیرا اخلاص یوسف علیه‌السلام باعث شد تا تقدیر خداوند بر این تعلق گیرد که از زشتی و فحشا، مصون بماند:

«وَلَقَد هَمت بِهِ وَهَم بِهَا لَولَآ أَن رءَا بُرهَنَ رَبهِ کَذَلِکَ لِنَصرِفَ عَنهُ السوءَ وَالفَحشَآءَ إِنهُ مَن عِبَادِنَا المُخلَصِینَ» (یوسف/۲۴) (آن زن آهنگ یوسف کرد تا از او کام بگیرد و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ آن زن می­کرد. بدین‌سان برهان خود را به او نمایاندیم تا گناه و کار زشت را از او باز گردانیم زیرا او از بندگان ما بود که برای ما خالص گشته بود.)

و در ادامه داستان، بار دیگر به صراحت، دخالت راوی را در تغییر سرنوشت شخصیت اصلی داستان می‌بینیم. زمانی که یوسف علیه‌السلام از خداوند متعال می­خواهد او را از مکر زنان در امان بدارد، راوی (خداوند متعال)، دخالت خویش را در جریان داستان، این‌گونه بیان می­دارد: فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُن...(یوسف/34) (پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت کرد و نیرنگ آنان را از او بگردانید...).

درخصوص، تمایل یوسف به زندانی شدن، در مقابل درخواستی که از او می­شود، تفسیرهای زیبایی صورت گرفته­ است که به برخی از آنها اشاره می­گردد: «زندان، نماد خلوت و تنهایی و وحدت است. رفتن یوسف به زندان، مظهر بریدن از تمام خواهش­های نفسانی و لذاتی (زلیخا و...) است که در اطرافش هستند و او می­خواهد با رفتن به زندان از آنها دل ببرد؛ یعنی بریدن از کثرت و رسیدن به وحدت» (ابن‌عربی، 1368: 1/321).

«اینکه یوسف درخواستِ زندان را از خدای خود دارد، برای این است که می­خواهد قبل از مرگ حقیقی، با مرگ اختیاری، صفات ناپسندی را که ممکن است از جانب زلیخای دنیا نصیبش شده باشد، در زندان از بین ببرد» (بروسوی، بی­تا: 4/245).

دلیل زندانی­شدن یوسف در یک برداشت عرفانی، آن است که یوسف در مقام اختیار بوده و اختیار، مقرون اختبار است. (معین‌الدین فراهی، 1364: 495) در تفسیر جامع الستین هم همین تأویل به کار رفته است: «یوسف، زندان اختیار کرد تا آن تن خود را قرین محنت بسیار کرد.» (طوسی، 1356: 369). میبدی نیز در تفسیر کشف الأسرار، در عباراتی مشابه، رابطه­ای مستقیم بین اختیار و اختبار قایل شده است. (میبدی، 1357: 5/70).

و در جایی دیگر، یاریگری (مداخله) خود را در حق شخصیت اصلی داستان، این‌گونه بیان می­کند: زمانی که یوسف علیه‌السلام به دنبال راه­حلی برای نگه داشتن بردارش (بنیامین) نزد خود بود، خداوند متعال به وی چنین الهام فرمودند که جام گمشده را در بار برادرش قرار دهد و برای بازرسی ابتدا از بارهای برادرانش شروع کند تا کسی شک نکند، یوسف این کار را انجام داد و وقتی به بنیامین رسید، آن جام را در بار او یافت و خداوند یاریگری خویش را این‌گونه روایت می­فرمایند:

کَذَلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَأْخُذَ أَخَاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلا أَنْ یَشَاءَ اللهُ...(یوسف/76) (این‌گونه به یوسف شیوه آموختیم (چراکه) او در آیین پادشاه نمى‏توانست برادرش را بازداشت کند مگر اینکه خدا بخواهد (و چنین راهى بدو بنماید).

 

تغییر زاویه دید از حالت ب روایی، به حالت ب بازتابگر

یکی از معیارها برای بازشناسی حالت ب (حالت روایی مثبت)، آن است که داستان یا بخشی از آن، باید از جایگاهی خارج از آگاهی شخصیت­های داستان، روایت شود. این «بیرون بودگی»، اغلب به شیوه زاویه دید متغیر، سر و کار پیدا می­کند:

فَلَما ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (یوسف/15) و ما به او وحی کردیم که حتماً آنان را از این کارشان که زمینه عزت و شکوه توست با‌خبر خواهیم کرد ولی آنان این حقیقت را درک نمی­کنند.)

در آیه بالا، زاویه دید از حالت ب روایی، به حالت ب بازتابگر، تغییر پیدا کرده است؛ به این ترتیب که بخش اول آیه: «فَلَما ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب» (هنگامی که یوسف را با خود بردند، همگی بر آن شدند تا او را به قعر چاه درافکنند) حالت ب روایی است که داستان از طریق راوی سوم شخص، صرفاً روایت می­شود و در بخش دوم، بنا به ضرورت، راوی وارد داستان می­شود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (یوسف/15) (و ما به او وحی کردیم که حتماً آنان را از این کارشان که زمینه عزت و شکوه توست با خبر خواهیم کرد ولی آنان این حقیقت را درک نمی­کنند.) راوی، از طریق روحیه­دادن به شخصیت اصلی داستان (یوسف)، دخالت خود را در تغییر مسیر داستان، نشان می­دهد و به اصطلاح، روایت به حالت ب بازتابگر، تغییر پیدا می­کند.

در حالت ب روایی مثبت، گاهی اوقات، راوی وارد ذهن شخصیت شده و ضمن بازتاب افکار او، مداخله خود را نیز نشان می­دهد و این مسأله از جمله، تفاوت­های اصلی ب بازتابگر با ب حالت روایی است که روایت در ب بازتابگر، تحت تأثیر مداخله راوی صورت می­گیرد. از جمله:

وَلَما دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مَا کَانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ شَیْءٍ إِلا حَاجَه فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلمْنَاهُ وَلَکِن أَکْثَرَ الناسِ لَا یَعْلَمُونَ (یوسف/68).

در آیه مذکور، نوع روایت از ب روایی به روایت نوع ب بازتابگر تغییر می­یابد؛ زیرا در بخش اول آیه، راوی صرفاً به چگونگی ورود برادران یوسف از دروازه­های مختلف، براساس سفارش حضرت یعقوب، اشاره می­کند: «وَلَما دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ»؛ اما پس از آن، راوی در روایت مداخله می‌نماید تا نشان دهد دستورات و سفارشات برخی از شخصیت­های داستان کاملاً از علم لدنی سرچشمه می‌گیرد و در واقع خود راوی، هدایتگر آنها است: «...وَإِنهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلمْنَاهُ...».

براساس برخی از تفاسیر، تنها اثر ورود از چند دروازه، حفظ برادران یوسف از چشم‌زخم و رسیدن آنان، به‌خصوص بنیامین به یوسف علیه‌السلام بود که عملی شد و اثر دیگری نداشت (قرائتی، 1379: 79).

تفسیری که علامه طباطبایی از این آیه، ارائه داده­اند به خوبی بیانگر روایت نوع ب بازتابگر (مداخله­کننده) است: «اینکه فرمود: (ما کان یغنى عنهم من الله من شىء) معنایش این است که یعقوب و یا آن وسیله­اى که اتخاذ کرد به هیچ وجه نمى­تواند فرزندان را بى­نیاز از خدا بسازد و آنچه را که خداوند قضایش را رانده که دو تن از ایشان از جمعشان جدا شوند دفع نمى­کند و سرانجام همان که خدا مقدر کرده بود تحقق یافت، یکى از ایشان بازداشت شد و یکى دیگر که برادر بزرگتر ایشان بود ماندگار مصر شد.» (طباطبایی، 1417: 11/235).

همان‌طور که اشاره گردید، در حالت ب روایی مثبت، گاهی اوقات، راوی وارد ذهن شخصیت شده و افکار او را بازتاب می­دهد: زمانی که جام عزیز مصر را از توشه بنیامین، بیرون آوردند، برادرانش گفتند که اگر بنیامین، دزدی کرده، چیز عجیبی نیست، زیرا قبل از او هم برادر دیگرش، یوسف، دزدی کرده بود: «قَالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» (یوسف/77) در ادامه آیه، راوی از باطن یوسف خبر می­دهد که یوسف، ادعای کذب آنان را در دل خود، پنهان داشت و آن را بر ایشان، آشکار نکرد: فَأَسَرهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ...(یوسف/77).

سیمپسون معتقد است با بررسی نوع دیدگاه راوی به کارگرفته شده در متن داستان، می­توان به تحلیلی از دیدگاه ایدئولوژی نویسنده نیز رسید. پیام داستان و ایدئولوژی راوی در جای جای این داستان، توسط شخصیت اصلی آن یعنی یوسف علیه‌السلام بیان می‌شود. به برخی از این موارد اشاره می­گردد: اینکه خداوند متعال، ستمگران را رستگار نخواهد کرد: إِنهُ لَا یُفْلِحُ الظالِمُونَ (یوسف/23)، اینکه اگر عنایت خداوند نبود، یوسف به طرف زنان، تمایل پیدا می­کرد: ...وَإِلا تَصْرِفْ عَنی کَیْدَهُن أَصْبُ إِلَیْهِن وَأَکُنْ مِنَ الْجَاهِلِینَ (یوسف/ 33)، اینکه اگر ترحم خداوند نباشد، نفس انسان، بسیار امرکننده به بدی است: وَمَا أُبَرئُ نَفْسِی إِن النفْسَ لَأَمارَه بِالسوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبی إِن رَبی غَفُورٌ رَحِیمٌ (یوسف/ 53).

در آیه اخیر، «ظاهراً در اینجا حضرت یوسف علیه‌السلام خواسته در مقام شکرگزاری، اظهار کوچکی و حقارت نفس خود و کرم و بخشش پروردگار خود را بنماید... از اینجا تا اندازه­ای از آن مقام بلند حضرت یوسف علیه‌السلام و آن مرتبه قدس و درجه نبوت و توکل و بردباری او ظاهر می‌گردد.» (امین، 1361: 6/388).

 

2. دیدگاه مکانی

از لحاظ مکانی، از میان چهار دیدگاه مکانی راوی سیمپسون یعنی دید ایستا، دید متحرک (متغیر)، دید متوالی (جزئی) و دید کلی، مورد اخیر آن که به «دید پرنده­وار» نیز مشهور است (سیمپسون، 1993: 13-21)، با داستان یوسف علیه‌السلام مطابقت دارد یعنی راوی، هوشمندانه ناظر تمامی صحنه­ها است؛ اما در هر جایی که اقتضا کند، زاویه دوربین از منظر شخصیت‌ها کانون­سازی می­شود. همان‌طور که ذکر شد کانون­سازی، انتخاب کانون دید است و تفاوت آن با زاویه دید این است که در مطالعات دیدگاه، بیشتر راوی، مرکز توجه است ولی در مطالعات کانون­سازی هر کدام از شخصیت­ها را همپای راوی، بیننده­ای خاص از داستان به حساب می­آوریم که ادراک و دریچه­ای تقریباً همسنگ دریچه راوی به دنیای داستانی و قضایای آن می­گشاید. مانند:

جریان خواب دیدن یوسف علیه‌السلام: «یَا أَبَتِ إِنی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ» (یوسف/4) و تعبیر این رؤیا توسط یعقوب علیه‌السلام: «وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبکَ وَیُعَلمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَیُتِم نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ إِن رَبکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» (یوسف/6).

برعهده گرفتن قضاوت در مورد بی­گناهی یا خطاکاری یوسف علیه‌السلام توسط عزیز مصر: «فَلَما رَأَى قَمِیصَهُ قُد مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنهُ مِنْ کَیْدِکُن إِن کَیْدَکُن عَظِیمٌ * یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا...» (یوسف/29-28).

تعبیر خواب آن دو زندانی و نیز عزیز مصر توسط یوسف علیه‌السلام: «یَا صَاحِبَیِ السجْنِ أَما أَحَدُکُمَا فَیَسْقِی رَبهُ خَمْرًا وَأَما الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطیْرُ مِنْ رَأْسِهِ...» (یوسف/41).

پنهان کردن ظرف عزیز مصر در توشه بنیامین: «فَلَما جَهزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السقَایَه فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُم أَذنَ مُؤَذنٌ أَیتُهَا الْعِیرُ إِنکُمْ لَسَارِقُونَ» (یوسف/70).

البته خود این امر، باعث ایجاد بسیاری از حوادث داستان می­شود از جمله، آشنایی بنیامین و سایر برادران با یوسف: «قَالُوا أَئِنکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهَذَا أَخِی» (یوسف/90) روشن شدن چشم پدر با پیراهن یوسف: «فَلَما أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَد بَصِیرًا» (یوسف/96) و پس از آن جمع شدن پدر و مادر و برادران یوسف در کنار آن حضرت و تحقق رؤیای او. «یَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبی حَ‍قا وَقَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السجْنِ وَجَاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشیْطَانُ بَیْنِی وَبَیْنَ إِخْوَتِی إِن رَبی لَطِیفٌ لِمَا یَشَاءُ إِنهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ» (یوسف/100).

 

3. دیدگاه زمانی

در دیدگاه سیمپسون، برای نشان دادن زمان در جمله، علاوه بر بررسی زمان روایت به شیوه ساختاری، با بررسی زمان دستوری جمله­ها نیز، دیدگاه زمانی روایت و میزان دوری و نزدیکی راوی از حوادث داستان تبیین می­شود. بررسی زمان و مکان روایت به شیوه زبان­شناختی، ما را وارد دنیایی می­کند که راوی داستان از طریق آنها، پنجره­ای از وقوع حوادث در آن دنیا را بر روی خوانندگان گشوده است (همان: 15). عامل زمان در جمله که نشان­دهنده میزان فاصله گوینده با موضوع است، متغیر مهمی در بررسی میزان واقع‌گرایی متن به شمار می­رود. راوی در ابتدای داستان نشان می­دهد که بر خلاف مخاطب (پیامبر  صلی الله علیه واله وسلم)، به هر زمان و مکانی مشرف است: نَحْنُ نَقُص عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ (یوسف/3).

سپس با آوردن انواع فعل­های ماضی، او را به گذشته­های بسیار دور می­برد: إذ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ... (یوسف/4)، قَالَ یَا بُنَی لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ ...(یوسف/5)، إِذْ قَالُوا لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَب إِلَى أَبِینَا مِنا... (یوسف/8)، اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا... (یوسف/9)، قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا یُوسُفَ... (یوسف/10)، قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنا عَلَى یُوسُفَ... (یوسف/11)، قَالَ إِنی لَیَحْزُنُنِی... (یوسف/13)، فَلَما ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب... (یوسف/15).

پس از این مقدمه‌چینی، با آوردن این آیه، خود را کاملاً آگاه به زمان و مکان حادثه دانسته و با شخصیت اصلی داستان هم‌کلام می­شود: ...وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَایَشْعُرُونَ (یوسف/15)، پس از آن، دوباره به زمان گذشته برمی‌گردد: وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً یَبْکُونَ (یوسف/16) و در پایان داستان، مجدداً به زمان حال برمی­گردد و با مخاطب خود، هم‌کلام می‌شود: ذَلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ (یوسف/102).

وجهیت

براساس الگوی سیمپسون، صرف نظر از اینکه کدام یک از راویان، روایت را ذکر کنند، راوی می­تواند دیدگاهی منفی، مثبت یا خنثی درباره آنچه می­گوید اتخاذ کند. همان‌طور که ذکر شد، نظام­های وجهی تمنایی و امری نشان‌دهنده دیدگاه مثبت و نظام­های معرفتی و ادراکی نشان­دهنده دیدگاه منفی و عدم وجود این نظام­ها نشان‌دهنده دیدگاه خنثی است. وجه غالب به کار رفته در داستان یوسف علیه‌السلام، وجه مثبت است. استفاده از فعل­های امری، قیود تمنایی، جملات بیان‌کننده عقیده و تعمیم‌دهنده، قیود و صفات ارزیابانه، اثبات‌کننده این مطلب است. در داستان مذکور، ابزار زبان‌شناختی به کار رفته در این وجه عبارتند از:

 

فعل­های امری

در داستان یوسف علیه‌السلام، فعل­های امر و نیز نهی که خود به گونه­ای امری، است از بسامد بالایی برخوردارند. به‌عنوان نمونه:

قَالَ یَا بُنَی لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ... (یوسف/5) (یعقوب) گفت اى پسرک من خوابت را حکایت مکن...

اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا...(یوسف/9) (یکى گفت) یوسف را بکشید یا او را به سرزمینى بیندازید...

لَا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب...(یوسف/10) گوینده‏اى از میان آنان گفت ‏یوسف را مکشید اگر کارى مى‏کنید او را در نهان‌خانه چاه بیفکنید...

...أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا (یوسف/12) فردا او را با ما بفرست...

یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا... (یوسف/29) اى یوسف از این [پیشامد] روى بگردان...

یَا بَنِی اذْهَبُوا فَتَحَسسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلَا تَیْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللهِ... (یوسف/87) اى پسران من بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت‏ خدا نومید مباشید...

 

فعل­های وجهی

فعل­های وجهی واژگانی هستند که حاکی از میل و آرزوی گوینده­اند و در مجموع به آنها کلمات احساسی گفته می­شود. مانند: امیدواربودن، آرزوداشتن، تأسف‌خوردن. این افعال که اصل و اساس نظام تمنایی هستند، حضور گسترده­ای در این سوره مبارکه دارد، از جمله:

زمانی که عزیز مصر، یوسف را از مالک خریداری کرد به همسرش گفت او را گرامی بدار، به این امید که به حال ما سودی بخشد یا او را به فرزندى اختیار کنیم: «عَسَی أَن یَنفَعَنَآ أَو نَتخِذَهُ وَلَداً...» (یوسف/۲۱).

یا در جایی دیگر، زمانی که برادران حضرت یوسف، جریان بنیامین را برای یعقوب علیه‌السلام تعریف می­کنند او صبر پیشه می­کند به این امید که خداوند دوباره آنها را به وی بازگرداند: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعًا...» (یوسف/83).

در آیات مذکور، فعل «عسی»، به معنی امیدوار بودن است.

وقتی خدمتگزار عزیز مصر، نزد یوسف که در زندان بود، می­رود و از او تعبیر خواب عزیز مصر را درخواست می­کند، امیدوار است با تعبیر آن، توسط یوسف، سرگردانی حاکم از بین برود: «یُوسُفُ أَیهَا الصدِیقُ أَفْتِنَا فِی سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُن سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یَابِسَاتٍ لعَلی أَرجِعُ إِلَی الناسِ لَعَلهُم یَعلَمُونَ» (یوسف/۴۶).

در جایی دیگر، زمانی که یوسف به غلامان خود گفت ‏سرمایه‏هاى آنان را در بارهایشان بگذارید شاید وقتى به سوى خانواده خود برمى‏گردند آن را بازیابند امید که آنان مجدداً بازگردند: «إِذَا انقَلَبُوا إِلَی أَهلِهِم لَعَلهُم یَرجِعُونَ» (یوسف/۶۲).

در دو آیه فوق، واژه «لعل»، به معنی امیدواربودن است.

یا در اواخر داستان، وقتی خبر گروگان شدن بنیامین به یعقوب علیه‌السلام می­رسد از پسرانش روی‌گردان شده و با اندوه تمام، مجدداً تأسف خود را بر یوسف علیه‌السلام بازگو می­کند، تأسف شدیدی که به نابینایی وی منتهی می­شود: تَوَلى عَنْهُمْ وَقَالَ یَا أَسَفَا عَلَى یُوسُفَ وَابْیَضتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ (یوسف/84).

نکته قابل تأمل در مورد داستان یوسف علیه‌السلام این است که فصاحت و بلاغت تامی که در این سوره مبارکه به کار برده شده، از چند لحاظ قابل تأمل است. یکی اینکه همیشه فعل امر، نشانه دستوری نیست و معانی مختلفی را به خود می­گیرد، از جمله دعایی و آن زمانی است که امر، از مرتبه پایین به بالا باشد، به‌عنوان نمونه، یوسف خطاب به خداوند متعال می­گوید: «رب...تَوَفنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصالِحِینَ» (یوسف/101) پروردگارا!... مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما.

که در اینجا افعال امری «توفنی و ألحقنی»، حاکی از میل و آرزوی شخصیت اصلی داستان است. یا در مواقعی که فعل امر میان دو نفر هم‌رتبه بیان می­شود از حالت امری خارج شده و معنی التماس به خود می‌گیرد (هاشمی، 1380: 62)، مانند: وَقَالَ لِلذِی ظَن أَنهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبکَ... (یوسف/42)؛ و [یوسف] به آن کس از آن دو که گمان مى‏کرد خلاص مى‏شود گفت مرا نزد آقاى خود به یاد آور...

بنابراین این‌گونه فعل­ها، وجه تمنایی داشته و به تبع آن دارای وجهیت، مثبت هستند.

 

جملات تعمیمدهنده

در این بخش، آیاتی قرار می­گیرند که بیانگر مشارکت و یا نظر و عقیده گروهی و یا داخل­شدن چند نفر در حکمی است:

وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبکَ وَیُعَلمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَیُتِم نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ إِن رَبکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (یوسف/6) در این آیه، یعقوب علیه‌السلام با بیان این مطلب که خداوند نعمتش را بر تو و آل یعقوب تمام کرد همان‌طور که پیش از این، آن را بر اجداد تو، ابراهیم و اسحاق، تمام کرد؛ همگی آنان در یک حکم وارد می­کند و آن، اتمام نعمت بر تمامی این خاندان است.

قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنا عَلَى یُوسُفَ وَإِنا لَهُ لَنَاصِحُونَ (یوسف/11) در آیه مذکور، عبارت«إِنا لَهُ لَنَاصِحُونَ»، بیانگر این است که همگی، خیرخواه یوسف هستند. یا آیه: «أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب وَ...» (یوسف/15) نشان می­دهد که همگی، با هم به این توافق دست یافتند که یوسف را به چاه بیندازند.

و نیز همگی آنان، بر سر قیمت ناچیزی برای یوسف، به توافق رسیدند: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَه وَکَانُوا فِیهِ مِنَ الزاهِدِینَ» (یوسف/20).

میبدی در تفسیر این آیه می­گوید: «اگر آنچه در یوسف تعبیه بود از عصمت و حقایق قربت و لطایف علوم و حکمت، بر برادران کشف شدی، نه او را به بهای بخس فروختندی و نه او را نام غلام نهادندی» (میبدی، 1357: 5/ 42).

و یا در آیه: «...وَاللهُ غَالِبٌ عَلَی أَمرِهِ وَلَکِن أَکثَرَ الناسِ لَا یَعلَمُونَ» (یوسف/۲۱)، عبارت «أَکثَرَ الناسِ لَا یَعلَمُونَ»، عبارتی تعمیم‌دهنده است.

و نیز یعقوب علیه‌السلام با این بیان که: «...بَلْ سَولَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا» (یوسف/83) بیان می­کند که نفس شما امرى نادرست را براى همه شما آراسته است.

 

جملات بیانکننده عقیده

در این داستان، با عبارت­های متعددی مواجه می­شویم که بیان‌کننده عقاید شخصیت­های اصلی داستان است، به‌عنوان نمونه:

...إِن الشیْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُو مُبِینٌ (یوسف/5) ...به راستی شیطان براى آدمى دشمنى آشکار است.

...إِن رَبکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (یوسف/6) ...در حقیقت پروردگار تو داناى حکیم است.

...قَالَ مَعَاذَ اللهِ إِنهُ رَبی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنهُ لَا یُفْلِحُ الظالِمُونَ (یوسف/23) ...گفت بیا که از آن توام [یوسف] گفت پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نیکو داده است قطعا ستمکاران رستگار نمى‏شوند.

یَا صَاحِبَیِ السجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهارُ (یوسف/39) اى دو رفیق زندانیم آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟!

...أَن اللهَ لَا یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ (یوسف/52) ...و خدا نیرنگ خائنان را به جایى نمى‏رساند.

وَمَا أُبَرئُ نَفْسِی إِن النفْسَ لَأَمارَه بِالسوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبی إِن رَبی غَفُورٌ رَحِیمٌ (یوسف/53) و من نفس خود را تبرئه نمى‏کنم چرا که نفس قطعا به بدى امر مى‏کند مگر کسى را که خدا رحم کند زیرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.

...فَاللهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الراحِمِینَ (یوسف/64) ... پس خدا بهترین نگهبان است و اوست مهربان‌ترین مهربانان.

...إِنهُ لَا یَیْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ إِلا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ (یوسف/87) ...زیرا جز گروه کافران کسى از رحمت‏خدا نومید نمى‏شود.

 

قیود و صفات ارزیابانه

براساس الگوی سیمپسون، قیود و صفات ارزیابانه، بسامد بالایی را در داستان مذکور به خود اختصاص داده­اند که به برخی از این موارد، اشاره می­شود:

وَیُعَلمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَیُتِم نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ إِن رَبکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (یوسف/6)

فَلَما ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَه الْجُب وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (یوسف/15).

به اعتقاد فخر رازی در این آیه، منظور از وحی، نبوت است هر چند در این زمینه دو نقل قول در مورد سن حضرت یوسف علیه‌السلام وجود دارد یکی اینکه بعضی­ها معتقدند او در این زمان به سن بلوغ رسیده و چهارده سال داشته است و برخی دیگر معتقدند او کودک بود ولی خداوند متعال، عقل او را تکمیل نمود، همان‌طور که درخصوص حضرت عیسی علیه‌السلام این کار را برای قبول نبوت کرد. (فخررازی، 1411: 18/99).

و یکی دیگر از مفسران می­نویسد: «درواقع، این وحی، الهامی به قلب یوسف علیه‌السلام بود برای اینکه بداند تنها نیست و حافظ و نگهبانی دارد و نور امید بر قلب او پاشید و ظلمات یأس و نا­امیدی را از روح و جان او بیرون کرد» (مکارم شیرازی، 1385: 407).

آلوسی از قول مجاهد نقل کرده است: این نوعی الهام بر قلب یوسف علیه‌السلام بود (آلوسی، 1415: 6/389).

وَلَما بَلَغَ أَشُدهُ آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَکَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (یوسف/22).

در سه آیه مذکور، یعنی به تدریج، نعمتش را بر آنان تکمیل و به تدریج آنان را از اشتباهی که مرتکب شده­اند، باخبر و به مرور زمان، به یوسف، علم و حکمت آموختیم.

قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءًا إِلا أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (یوسف/25) آن زن گفت کیفر کسى که قصد بد به خانواده تو کرده چیست جز اینکه زندانى یا [دچار] عذابى دردناک شود.

إِن کَیْدَکُن عَظِیمٌ (یوسف/28) همانا نیرنگ شما زنان، بزرگ است.

فَلَما رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ (یوسف/31) پس چون [زنان] او را دیدند وى را بس شگرف یافتند.

قَالَ رَب السجْنُ أَحَب إِلَی مِما یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ (یوسف/33) (یوسف) گفت پروردگارا زندان براى من دوست‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى‏خوانند.

...نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ کُل ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (یوسف/76) ...درجات کسانى را که بخواهیم بالا مى‏بریم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است. (برای اطلاع بیشتر: (یوسف/ 38،59،77،78،80)).

 

کلمات احساسی و افعال گزارشی

کلمات احساسی و افعال گزارشی که گزارشگر افکار، ادراکات و واکنش­ها هستند، مانند:

«وَجَآءُو أَبَاهُم عِشَآءً یَبکُونَ» (یوسف/۱۶) و شامگاهان گریان نزد پدر خود [باز] آمدند.

«وَقَالَ نِسْوَه فِی الْمَدِینَه امْرَأَه الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبا إِنا لَنَرَاهَا فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ» (یوسف/۳۰) و [دسته‏اى از] زنان در شهر گفتند زن عزیز از غلام خود کام خواسته و سخت ‏خاطرخواه او شده است به راستى ما او را در گمراهى آشکارى مى‏بینیم.

«وَقَطعْنَ أَیْدِیَهُن وَقُلْنَ حَاشَ لِلهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلا مَلَکٌ کَرِیمٌ» (یوسف/31) و [از شدت هیجان] دست‌هاى خود را بریدند و گفتند منزه است‏ خدا این بشر نیست این جز فرشته‏اى بزرگوار نیست.

و یا کلمات حزن، خوف، شکوی و بث که در این داستان برای تحقق ترس و اندوه، به ­کار برده شده است و بر وجهیت مثبت داستان یوسف علیه‌السلام صحه می­گذارد.

«قَالَ إِنی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ» (یوسف/۱۳) گفت اینکه او را ببرید سخت مرا اندوهگین مى‏کند و مى‏ترسم از او غافل شوید و گرگ او را بخورد.

«وَتَوَلى عَنْهُمْ وَقَالَ یَا أَسَفَا عَلَى یُوسُفَ وَابْیَضتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ» (یوسف/۸۴) و از آنان روى گردانید و گفت اى دریغ بر یوسف و در حالى که اندوه خود را فرو مى‏خورد چشمانش از اندوه سپید شد.

«قَالَ إِنمَا أَشْکُو بَثی وَحُزْنِی إِلَى اللهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶) گفت من شکایت غم و اندوه خود را پیش خدا مى‏برم و از [عنایت] خدا چیزى مى‏دانم که شما نمى‏دانید.

استفاده از کلمه «بث» در آیه اخیر، نشانگر غم شدیدی است که صاحبش صبری بر کتمان آن ندارد و آن را ظاهر می­کند (میبدی، 1357: 5/123).

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان چنین آورده است: حضرت یعقوب به دو جهت این پاسخ را داد اول این که برخلاف بندگان، خداوند متعال از درخواست­ها و تکرار و اصرار بر آنها ناراحت نمی­شود و دیگر اینکه چون امیدش به رحمت الهی بود و هرگز از او مأیوس نشده چنین پاسخی را داد. (طباطبایی، 1417: 11/234).

هر چند وجهیت مثبت، وجه غالب داستان حضرت یوسف علیه‌السلام است با این حال، همان‌طور که ذکر شد وجه معرفتی یا برداشتی، مهم‌ترین نظام، با توجه به تحلیل دیدگاه داستان است؛ زیرا به طور مستقیم در بردارنده اعتماد یا عدم اعتماد گوینده نسبت به صدق گزاره­های بیان شده است؛ بنابراین داستان مذکور نیز از وجهیت­های منفی (معرفتی و ادراکی) نیز خالی نیست. به مواردی از آنها اشاره می­شود:

إِذْ قَالُوا لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَب إِلَى أَبِینَا مِنا (یوسف/8).

در آیه مذکور، ساختاری تفضیلی (أحب) که بنیاد در ادراک دارد، مشاهده می­شود. (ما به این درک و نتیجه رسیدیم که یوسف، نزد پدرمان، محبوب­تر از همه ماست.)

در داستان یوسف علیه‌السلام، راوی برای نشان‌دادن شک و تردید شخصیت­ها نسبت به یکدیگر، از عبارت­های معرفتی (برداشتی)، استفاده کرده است. به‌عنوان نمونه، شک و تردید از هر دو آیه ذیل به خوبی، قابل برداشت است:

«قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنا عَلَى یُوسُفَ»(یوسف/11).

برادران گفتند: ای پدر! چرا اینقدر به ما شک داری که نمی­توانیم از یوسف مراقبت کنیم؟!

«وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ کُنا صَادِقِینَ» (یوسف/17) شما به صدق گفته­های ما شک دارید!

مهم‌تر از اینها در داستان مذکور، برای ترسیم نحوه رخ دادن سوء‌تفاهم­ها و ارزیابی طرفین از یکدیگر، از افعال معرفتی یا برداشتی، استفاده شده است:

...إِنا لَنَرَاهَا فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ (یوسف/30) و یا آیه ...إِنا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (یوسف/36)؛ مفهوم آیات مذکور را با توجه به فعل «نری»، می­توان این‌گونه بیان کرد که برداشت ما یا ارزیابی ما این است که او در گمراهی آشکار است یا تو در زمره نیکوکاران هستی.

همچنین، برخی افعال مانند دیدن و شنیدن، دارای کارکردی شبیه وجه ادراکی هستند (سیمپسون، 1933: 51).

نمونه­های از این افعال ادراکی نیز در داستان یوسف علیه‌السلام وجود دارد از جمله: «رأیتُ» (دیدم) در آیه: «إِنی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ» (یوسف/4).

«سَمِعَتْ» (آن زن شنید) در آیه: «فَلَما سَمِعَتْ بِمَکْرِهِن...» (یوسف/31).

«أرَی» (به خواب دیدم) در آیه: «قَالَ أَحَدُهُمَا إِنی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الْآخَرُ إِنی أَرَانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزًا تَأْکُلُ الطیْرُ مِنْهُ...» (یوسف/36).

همچنین آیه: وَقَالَ الْمَلِکُ إِنی أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُن سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یَابِسَاتٍ... (یوسف/43).

 

وجهیت داستان یوسف علیه‌السلام در مقایسه با دیگر داستان­ها

سؤالی که در اینجا مطرح می­شود این است که چه تفاوتی میان وجهیت داستان یوسف علیه‌السلام با وجهیت سایر داستان­های قرآنی و نیز داستان­های ساخته ذهن بشر وجود دارد؟ در پاسخ باید گفت: تفاوت داستان حضرت یوسف علیه‌السلام با دیگر داستان­های قرآنی در این است که کامل­ترین آنهاست. در قرآن کریم داستان­هایی از سایر پیامبران علیه‌السلام مانند هود، ابراهیم، نوح، موسی و... آمده که یا ناقص است و به بخش خاصی از زندگی آنها پرداخته شده است و یا بخش­های مختلفی از زندگی و ماجراهای آنان در سوره­هایی متعددی از قرآن کریم آمده است، مانند داستان حضرت موسی علیه‌السلام که برای پی‌بردن به داستان زندگی آن حضرت، از بدو تولد تا آشنایی با آن مرد دانشمند (حضرت خضر علیه‌السلام)، بدون در نظرگرفتن موارد تکراری، باید آیات قید شده در سوره­های زیر را به ترتیب، کنار هم قرار داد:

سوره قصص (7-35)، سوره طه (10-97)، سوره غافر (26-28) سوره اعراف (132)، سوره شعراء (62-66) سوره یونس (91-92) مجدداً سوره اعراف (138-155) سوره بقره (67-71) سوره مائده (21-26) سوره کهف (61-82).

لذا، با عنایت به اینکه داستان یوسف علیه‌السلام تقریباً به صورت کامل، در یک سوره، آمده است، وجهیت به کار رفته در این داستان، نمود بیشتری دارد. همان‌طور که در مقدمه اشاره شد، وجهیت یا مثبت است یا منفی و یا خنثی. درون وجهیت مثبت، همه ابزارهای زبان­شناختی از جمله، وجه امری، وجه تمنایی، جملات تعمیم­دهنده و بیان­کننده وجود دارد. افزون بر اینها، می­توان به طور کلی از صفات و قیود ارزیابی­کننده و همچنین افعالی یاد کرد که افکار و ادراکات و واکنش­های شخصیت را گزارش می­کند و در مجموع به آنها کلمات احساسی گفته می­شود، نیز افعالی وجهی واژگانی که حاکی از میل و آرزوی گوینده است مانند امیدواربودن، آرزوداشتن، تأسف خوردن. بررسی داستان یوسف علیه‌السلام، نشان می­دهد که در این داستان، افعال امری (27) بار، افعال تمنایی (11) بار، قیود و صفات ارزیابانه (40) بار، جملات تعمیم‌دهنده (33) بار، جملات بیان‌کننده عقیده (38) بار و کلمات احساسی (10) بار، آمده است. طبیعتاً متنی که از این منابع استفاده می­کند، وجهیت کاملاً مثبت دارد؛ راوی در قبال اطلاعاتی که می­دهد مطمئن است و بر آنها نظارت دارد؛ بدین معنا که این اطلاعاتِ خود او هستند و او مالک آنها است. در وجهیت مثبت، لحن یا فحوای کلام، تأکیدی، پراعتماد و برای مخاطب، اطمینان­بخش است؛ به عبارت دیگر، در وجهیت مثبت، راوی در داستان دخیل و به آن خوش­بین است و این امری است که هر کجا شخصیت اصلی داستان، به مشکل برمی‌خورد ما شاهد دخالت او در داستان و به دنبال آن، گره­گشایی هستیم و این مسأله یکی از تفاوت­های بنیادین، داستان­ یوسف علیه‌السلام به‌عنوان داستانی واقعی با داستان­های ساخته ذهن آدمیان است. حتی اگر داستان­های بشری نیز واقعیت داشته باشند، از این ویژگی بی­بهره­اند؛ چرا که در داستان یوسف علیه‌السلام، راوی مداخله­گر (خداوند)، به فریاد قهرمان داستان (یوسف) می­رسد؛ چه زمانی که در قعر چاه بود: أَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (یوسف/15)، چه زمانی که در کاخ عزیز مصر، به نظر کاملاً ایمنی داشت: «وَلَقَد هَمت بِهِ وَهَم بِهَا لَولَآ أَن رءَا بُرهَنَ رَبهِ کَذَلِکَ لِنَصرِفَ عَنهُ السوءَ وَالفَحشَآءَ إِنهُ مَن عِبَادِنَا المُخلَصِینَ» (یوسف/۲۴) و چه زمانی که حکومت می‌کرد و به کمک فکری، نیاز داشت. مانند زمانی که یوسف علیه‌السلام به دنبال راه­حلی برای نگه­داشتن بنیامین نزد خود بود و خداوند متعال، راهکار لازم را در اختیار وی قرار می­دهد: «کَذَلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَأْخُذَ أَخَاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلا أَنْ یَشَاءَ اللهُ...» (یوسف/76).

البته همان‌طور که ذکر شد، گاهی اوقات برخی از دخالت­ها و فریادرسی­ها، جنبه وحیانی به خود می‌گیرد و این از دیگر تفاوت­های وجهیت داستان یوسف با داستان­های ساخته و پرداخته ذهن بشر است. مانند: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبئَنهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (یوسف/15)، (فخررازی، 1411: 18/99).

علاوه بر اینها، وجهیت مثبت داستان یوسف علیه‌السلام، تفسیر جدیدی از روایتگری خداوند را در مقایسه با داستان­های ساخته ذهن بشر و حتی می­توان گفت سایر داستان­های قرآنی، به ما نشان می­دهد و آن این است که وجهیت مثبت، تعامل یا ارتباط میان گوینده و مخاطب را تأیید می­کند و آن را می­پروراند؛ در واقع، تفاوت میان وجهیت مثبت و منفی در این است که در روایتگری مثبت، راوی، ما را وادار می­کند به داستانش گوش دهیم؛ زیرا خودش آن را کاملاً می­داند و می­خواهد با ما در میان گذارد، با این گمان که داستانش، آموزنده است و این امری است که ما در ابتدا و انتهای داستان یوسف علیه‌السلام با آن مواجه می‌شویم:

نَحْنُ نَقُص عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ (یوسف/3).

ذَلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ (یوسف/102) .

 

بحث و نتیجهگیری

بررسی داستان یوسف علیه‌السلام براساس مدل پیشنهادی سیمپسون نشان می­دهد که انواع روایتگری آن براساس مدل مذکور، مطابقت دارد. در حالت کلی، از بین سه شیوه اصلی روایتگری سیمپسون، راوی در این داستان، سوم شخص در حالت روایی است؛ به عبارت دیگر، از میان چهار دیدگاه مکانی راوی سیمپسون، «دید پرنده­وار» آن، با داستان یوسف علیه‌السلام مطابقت دارد یعنی راوی، هوشمندانه ناظر تمامی صحنه­ها است؛ اما در هر جایی که اقتضا کند، زاویه دوربین از منظر شخصیت‌ها کانون­سازی می­شود. مانند جریان خواب دیدن یوسف علیه‌السلام و تعبیر این رؤیا توسط یعقوب علیه‌السلام، برعهده گرفتن قضاوت در مورد بی­گناهی یا خطاکاری یوسف علیه‌السلام توسط عزیز مصر، تعبیر خواب آن دو زندانی و نیز عزیز مصر توسط یوسف علیه‌السلام و... .

علی­رغم اینکه از دیدگاه سیمپسون، روایات مقوله ب، قسمت­هایی از داستان است که توسط سوم شخص غیرمشارکت کننده، غیرجسمیت یافته و غیرقابل رؤیت بیان می­شود، نکته قابل تأمل در داستان یوسف علیه‌السلام این است که گاهی اوقات، راوی سوم شخص، بنا به ضرورت در داستان مشارکت و طرفداری خود را اعلام می­دارد؛ یعنی هر جا که لازم بوده، خداوند متعال با تجلی فاعلی خود در این داستان، تأثیر فراوانی در سیر داستان و واکنش شخصیت­های آن ایجاد می­کند.

با بررسی نوع دیدگاه راوی به کارگرفته شده در متن داستان، می­توان به تحلیلی از دیدگاه ایدئولوژی نویسنده نیز رسید. پیام داستان و ایدئولوژی راوی در جای­جای این داستان، توسط شخصیت اصلی آن یعنی یوسف علیه‌السلام بیان می‌شود، از جمله: عدم رستگاری ستمگران، عدم غفلت خداوند در کمک به مؤمنان حقیقی، ناامید نشدن از رحمت الهی و...

با توجه به اینکه داستان یوسف علیه‌السلام برخلاف دیگر داستان­های قرآنی، تقریباً به صورت کامل، در یک سوره، آمده است، وجهیت به کار رفته در این داستان، نمود بیشتری دارد. براساس محور دوم تقسیم­بندی سیمپسون، وجهیت غالب در متن روایتی، مثبت است؛ به عبارت بهتر، ابزار زبانی به کار رفته در این وجه، عبارتند از: فعل­های امری، فعل­های وجهی، جملات تعمیم دهنده، جملات بیان کننده عقاید، قیود و صفات ارزیابانه، کلمات احساسی و افعال گزارشی که گزارشگر افکار، ادراکات و واکنش­ها هستند و یا کلمات حزن، خوف، شکوی و بث که در این داستان برای تحقق ترس و اندوه، به‌کار برده شده است و بر وجهیت مثبت داستان یوسف علیه‌السلام صحه می‌گذارد. بررسی داستان یوسف علیه‌السلام، نشان می‌دهد که در این داستان، افعال امری (27) بار، افعال تمنایی (11) مرتبه، قیود و صفات ارزیابانه (40) بار، جملات تعمیم دهنده (33) بار، جملات بیان کننده عقیده (38) مرتبه و کلمات احساسی (10) بار، آمده است. متنی که از این منابع استفاده می­کند، وجهیت کاملاً مثبت دارد؛ راوی در قبال اطلاعاتی که می­دهد مطمئن است و بر آنها نظارت دارد. در وجهیت مثبت، لحن کلام، تأکیدی و برای مخاطب، اطمینان­بخش است؛ به عبارت دیگر، در وجهیت مثبت، راوی در داستان دخیل است و این امری است که هر کجا شخصیت اصلی داستان، به مشکل برمی­خورد ما شاهد دخالت او در داستان و در نتیجه، گره­گشایی هستیم و این مسأله یکی از تفاوت­های بنیادین، داستان­ یوسف علیه‌السلام به‌عنوان داستانی واقعی با داستان­های ساخته ذهن آدمی است؛ هرچند برخی از داستان­های بشری نیز واقعیت داشته باشند، اما فاقد این خصوصیت هستند. در داستان یوسف علیه‌السلام، شدت این تأثیر و اهمیت اطاعت یا مخالفت شخصیت­های داستان با تجلی فاعلی خداوند به حدی است که ابعاد متفاوت شخصیت­های داستان را تحت­الشعاع قرار می­دهد؛ چرا که راوی مداخله­گر (خداوند)، هر زمان که نیاز اقتضا می­کند، به فریاد قهرمان داستان می­رسد؛ چه زمانی که در قعر چاه بود، چه زمانی که در کاخ عزیز مصر، علیه او توطئه­چینی شد و چه زمانی که حکومت می­کرد و به کمک فکری نیاز داشت.

هر چند وجهیت مثبت، وجه غالب داستان حضرت یوسف علیه‌السلام است با این حال، همان‌طور که ذکر شد وجه معرفتی یا برداشتی، مهم­ترین نظام، با توجه به تحلیل دیدگاه داستان است؛ زیرا به طور مستقیم دربردارنده اعتماد یا عدم اعتماد گوینده نسبت به صدق گزاره­های بیان شده است؛ بنابراین داستان مذکور نیز از وجهیت­های منفی (معرفتی و ادراکی) خالی نیست. به‌عنوان نمونه، در پاره­ای از موارد، برای نشان دادن شک و تردید شخصیت­ها نسبت به یکدیگر و مهم‌تر از آن برای ترسیم نحوه رخ دادن سوء تفاهم­ها و ارزیابی طرفین نسبت به یکدیگر، از این وجهیت، استفاده شده است.



1. Simpson

2. Henry James

3. Lubboek

4. Forrester

5. Percylubbock

6. Roger Fowler

منابع
- قرآن کریم، ترجمه فولادوند.
- آقاگلزاده، فردوس و پور ابراهیم، شیرین (۱۳۸۷). «بررسی زبان‌شناختی دیدگاه روایتگری داستان روز اول قبر صادق چوبک در چارچوب مدل سیمپسون»، مجله نقد ادبی، سال اول، شماره سوم، صص ۷-۲۸.
- آلوسی، سید محمود (1415). روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، بیروت: دارالکتب العلمیه، چاپ اول.
- ابن عربی، محیی الدین (1368). تفسیر القرآن الکریم، تحقیق و تقدیم دکتر مصطفی غالب، تهران: ناصرخسرو.
- ابوالفتوح رازی (1320). روح الجنان و روح الجنان، به تصحیح مهدی الهی قمشه ای، تهران: نشر علمی.
- (1398هـ). تفسیر قرآن کریم، تصحیح میرزا ابوالحسن شعرانی، تهران: کتابفروشی اسلامی.
- اخوت، احمد (۱۳۷۱). دستور زبان داستان، اصفهان: نشر فردا.
- افخمی، علی و علوی، فاطمه (۱۳۸۲). «زبان‌شناسی روایت»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، صص ۵۵-۷۳.
- امین، سیده نصرت (1361). مخزن العرفان در تفسیر قرآن، تهران: نهضت زنان مسلمان.
- بروسوی، اسماعیل حقی (بی‌تا). تفسیر روح البیان، بیروت: دارالفکر.
- بیاد، مریم و نعمتی، فاطمه (۱۳۸۴).« کانون‌سازی در روایت»، پژوهش‌های ادبی، سال دوم، شماره هفتم: صص ۸۳-۱۰۸.
- تولان، مایکل (۲۰۰۱). روایت‌شناسی درآمدی زبان‌شناختی- انتقادی، ترجمه سیده فاطمه علوی و فاطمه نعمتی، تهران: سمت.
- جمالی اردستانی، جمال الدین محمد (1387). کشف الأرواح (تفسیر عرفانی سوره یوسف)، تصحیح، مقدمه و تعلیقات: طاهره خوشحال دستجردی، اصفهان: کنکاش.
- خادمی، نرگس (۱۳۹۱). «الگوی «دیدگاه روایی» سیمپسون در یک نگاه»، فصلنامه علمی- پژوهشی نقد ادبی، سال پنجم، شماره هفدهم: صص ۷- ۳۶.
- ستاری، جلال (1372). درد عشق زلیخا، تهران: طوس.
- صفی علیشاه، میرزا حسین (1356). تفسیر منظوم قرآن، تهران: کتاب‌فروشی خیام.
- طباطبایی، محمد حسین (1417). المیزان فی تفسیر القرآن، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چاپ پنجم.
- طبری، محمد بن جریر(1412). جامع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت،: دار المعرفه، چاپ اول.
- طوسی، احمد بن محمد (1356). جامع الستین للطائف البساتین، تصحیح محمد روشن، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
- علوی، فاطمه و پورابراهیم، شیرین و غیاثیان، مریم و گیلانی، مصطفی (۱۳۹۳). «بررسی زبان‌شناختی زاویه دید در داستان کوتاه صراحت و قاطعیت براساس الگوی سیمپسون»، دوماهنامه علمی- پژوهشی جستارهای زبانی.
- همدانی، عین القضات (1386). تمهیدات، با مقدمه و تصحیح عفیف عسیران، تهران: منوچهری.
- غزالی، محمد (1319). بحر المحبه فی الأسرار الموده فی تفسیر سوره یوسف، بمبئی: نشر ناصری.
- فخر رازی، محمد بن عمر (1411). التفسیر الکبیر، تهران: مکتب الأعلام الإسلامی، الطبعه الثالثه.
- فورستر، ادوارد (1369). جنبه‌های رمان، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: نگاه.
- قرائتی، محسن (1379). تفسیر نور، ج6، تهران: مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن.
- گراوند، علی (1388). بوطیقای قصه در غزلیات شمس، تهران: معین.
- مارتین، والاس (1382). نظریه‌های روایت، ترجمه محمد شهبا، تهران: هرمس.
- معین‌الدین فراهی (1364). حدائق الحقائق، تصحیح سید جعفر سبحانی، تهران: امیرکبیر.
- مکارم شیرازی، ناصر (1385). تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب العلمیه، چاپ سی و هفتم.
- مندنی‌پور، شهریار (1384). کتب ارواح شهرزاد، تهران: ققنوس.
- میبدی، ابوالفضل رشیدالدین (1357). کشف الأسرار وعده الأبرار، به اهتمام علی اصغر حکمت، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم.
- هاشمی، احمد (1380). جواهر البلاغه، بیروت: دار الفکر.

- Fowler Roger (1996). Linguistic Criticism. 2nd ED, Oxford: Oxford University Press
- ________ (1986). Linguistic Criticism Oxford: Oxford University Press
- Simpson Paul (1993). Language Idiology and Point of View, London: Routledge.